Va In ham Chand Ax Az Aghaze Sale Miladi 2009
هزاران نفر در ساحل "كوپاكابان" در شهر ريودوژانيرو برزيل با آتش بازي و نورافشاني به ورود سال 2009 ميلادي خوش آمد گفتند. اين مراسم البته سه زخمي هم به ارمغان آورد. عكس: فرانس پرس
ميدان تايمز نيويورك ميزبان مراسم آغاز سال نو در مقر امريكايي سازمان ملل بود. "بيل كلينتون" رييس جمهوري سابق امريكا و خانواده اش از شركت كنندگان اين مراسم بودند. عكس: رويترز
اسلواكها در شهر براتيسلاوا پايتخت اسلواكي سال نو را با دريافت نخستين اسكناسهاي يورو كه از ابتداي امسال در كشورشان به عنوان عضو اتحاديه اروپا رواج مي يابد ، جشن گرفتند. عكس: رويترز
ساعت معروف «بيگ بن» لندن پايتخت انگليس امسال مثل سالهاي گذشته ، پيشقراول غيرقابل بحث آغاز سال جديد بود. عكس: رويترز
مردم مادريد پايتخت اسپانيا هر سال لحظه تحويل سال را با حضور در ميدان "دروازه خورشيد" جشن مي گيرند. با نواختن 12 ضربه به هر يك از آخرين ثانيه هاي سال ميلادي قبل، آنان يك حبه انگور مي خورند تا در سال جديد خوشبخت باشند. وقتي آخرين ضربه نواخته شد، سال جديد با نورافشاني و آتش بازي آغاز مي شود. عكس: افه
پاريس پايتخت فرانسه همچون هميشه با نورافشاني باشكوه "شانزه ليزه" با حضور مردمي كه خواب نداشتند، به استقبال سال جديد ميلادي رفت. عكس: رويترز
بيش از يك ميليون نفر در مراسم سال نوي ميلادي بين ميدان و بناي يادبود "پيروزي" در شهر برلين پايتخت آلمان شركت كرده بودند. آتش بازي منظره اي ديدني در دروازه براندنبورگ ايجاد كرده بود. عكس: افه
"آكروپليس" آتن پايتخت يونان نيز كه از شهرتي جهاني و قدمتي تاريخي برخوردار است، همچنان پس از قرنها به ورود سالي تازه خوشامد مي گويد. عكس: آسوشيتدپرس
كوالالامپور پايتخت مالزي در جنوب شرقي آسيا نيز سال 2009 ميلادي را خوشامد گفت. تصوير، برجهاي پتروناس را كه طي سالهاي 1998 تا 2003 بلندترين برجهاي جهان به شمار مي رفتند، نشان مي دهد. پس از آن برج 101 تايپه در تايوان بر آنها پيشي گرفت. عكس: فرانس پرس
دهها ژاپني با فرستادن بادكنكهاي شفاف به هوا ورود سال جديد ميلادي را در معبد بودايي"زوجيجي" ساخته شده در سال 1393 ميلادي جشن گرفتند. عكس: رويترز
تايپه پايتخت تايوان هم با آتش بازي از طريق برج 101 تايپه كه داراي 106 طبقه با تاجي به ميزان 509 متر ارتفاع است، به استقبال سال جديد رفت.اين برج اكنون دومين برج بلند دنيا است. عكس: رويترز
تصويري ديدني از آتش بازي و نورافشاني به مناسبت فرارسيدن سال نو در سيدني استراليا در حالي كه ساختمان اوپرا هم در عكس ديده مي شود. بيش از يك ميليون نفر شاهد انفجار و نورافشاني 120 هزار فشفشه در اين مراسم بودند. عكس: رويترز
بيشكك پايتخت قرقيزستان در آسياي ميانه هم تلاش كرد از قافله عقب نماند. در تصوير، "پاپا فروست" يا همان بابانوئل را پيشاپيش رژه آغاز سال نو مي بينيد. گزارش: رويترز
IRAN Az Negahe Yek AMRICAI
سفر ما به ایران به
ما یک نگاه کلی میدهد ، جایی که دیوار نوشته ها چنین معنی
می دهند ، مردم هنوز رفتار دوستانه دارند .
این یک آلبوم عکس کوچک از دید یک گردشگر است در مورد بعضی
مردم ، مکان ها و لحظه ها ، که من را در این سفر محظوظ
کردند
همانطور که در کشور من با مسافران کشور های اسلامی رفتار می کنند ، آنها من را در فرودگاه انگشت نگاری کردند .
ریک و سایمون ناگهان شگفت زده شدند از اینکه هواپیما پر از ایرانی ها بود و اینکه به همه چاقوی فلزی داده بودند !
ما به دنبال محلی ها می گشتیم و آنها از ما استقبال می کردند . ایرانی ها ما را به همان اندازه جالب (و گیج کننده) یافتند که ما آنها را...!
صبحانه در یک روستا : یک جعبه ی دستمال کاغذی همیشه روی میز قرار دارد . نان به صورت بسته بندی می آید تا در ابن دنیای آلوده ، تمیز بماند . همیشه از قهوه ی فوری استفاده می شود . هندوانه ی آبدار هم در هر وعده زینت بخش سفره است .
زمانی که انسان در هنگام عبادت به کمی راهنمایی مذهبی نیازمند است ، فلشی بر روی سقف اتاق های هتل، به سمت قبله اشاره می کند .
ایرانی ها دائما به یاد صدقه دادن هستند. درجعبه مناسب آن در کنار تمام خیابان ها پول زیادی برای نیاز های اجتماعی جمع آوری می شود .
در سرزمینی با
تعداد توریست های کم ، بعضی وقت ها وجود یک هتل و
رستوران توریستی خوب است .
ایرانی ها دوست دارند رستوران هایشان را با پرچم تزیین کنند . پرچم ما کجاست ؟ من فقط ستاره و راه راه روی یک دیواره ی بی روح سیاسی
می بینم !
ایران دقیقا خالی از نوشیدنی است . آنها یک نوع نوشیدنی غیر الکلی مصرف می کنند که طعم شراب دارد و مشابه آن است .
رستوران های ایرانی:عموما فقط، آنها انعام می گیرند . اگر بخواهید به طور مجلل غذا بخورید ، با یک خانواده دوست شوید ، تا آنها شما را به خانه ی خود دعوت کنند ! اگر آنها دوستان ثروتمندی باشند بهتر است ! ما از یک مهمانی ، در یک خانه ی دوست داشتنی در شیراز، با مهمان نوازی فراوان لذت بردیم.
مثل دانش
آموزان دختر در هرکجای دیگر ، این ها هم اردو را دوست
دارند .
وقتی دوربینی بیرون می آید ، آنها سریعا روسری هایشان
درست می کنند تا موقر و باحیا باشند .
دختر ها ، موقرانه (و با اجازه معلمانشان) با ما عکس گرفتند
مانکن ها در ویترین فروشگاه های بزرگ ، حتی از قسمتی که مثلا سر آنها است ، پوشیده شده اند .
حتی مترسک ها هم با حیا لباس پوشانده شده اند ... به رنگ سیاه
Chanta Ax Ke Marbot Be Ghame Zani Baraye Emam Hosein Hast Mikham Baraton Bezaram Ke Khodam Vaghti Didam Kolli Asabam Khord Shod Be khoda Khode Emam Hosein Razi Nist Inha In kararo Konan Vaghean Ye Mosht Adame Aghab Monde Hastan.
طهران ديروز و تهران امروز از يك زاويه ثابت 1
ميدان هشت گنبد سال 1325 ميدان حسن آباد سال 1385
خيابان پهلوي سه راه زعفرانيه سال 1342 خيابان وليعصر سه راه زعفرانيه سال 1385
فروشگاه فردوسي سال 1340 تعاوني شهر و روستا سال 1385
درب مجلس شوراي ملي سال 1325 درب قديم مجلس شوراي اسلامي سال 1385
ميدان ارك سال 1341 ميدان ارك سال 1385
سردر باغ ملي سال 1326 سردر موزه باغ ملي سال 1385
ميدان مخبر الدوله سال 1332 ميدان استقلال سال 1385
خيابان پهلوي سال 1334 خيابان وليعصر سال 1385
اداره پست مركزي سال 1325 موزه پست و مخابرات سال 1385
بانك بازرگاني ميدان سپه سال 1325 بانك تجارت ميدان امام خميني سال 1385
ميدان شهياد سال 1345 ميدان شهياد سال 1349 ميدان آزادي سال 1385
Khob Akhar Sar Ham Yek Dastan Baraton Mizaramo Dige Vase Endafe Basse Fek Konam Vase Yek Mah Bas Bashe :D
به نام خدا
آخرین خیانت
عرقبه های ساعت روی دوازده بود ، رخساره سه ساعت دیر کرده بود ، حواسم پرتش شده بود ، حالم بد بود ، هیچ وقت اینکارو نمی کرد ، نگرانش شده بود ، یعنی کجا می تونست رفته باشه ، چرا موبایلش خاموش بود ؟؟؟ با خودم کلنجار می رفتم که در رختکن باز شد و دختری بیست و دو ساله اما پیر ، با ست مشکی ، موهای سیاه و شلخته روی پیشانی ، بینی که با ظرافت طراحی شده ، لب های کشیده ، سرخ و جذاب ، صورت زیبا با یک جفت چشم مشکی و گیرا که به عادت همیشگی کیفش را در مچ دستش داشت و به زمین کشیده می شد داخل آمد ، آره خودش بود ، رخساره بود با مرجان دختر خالش اما چرا پریشان ؟ از یه چیزی ناراحت بود ،انگار غم دنیا تو دلش بود ، چهره اش از غم بزرگی صحبت می کرد که من از اون بی خبر بودم ، بدون مقدمه با چشم خیس گفت نرگس و اومد تو بغل من و زد زیر گریه ، نمی دانم یا نمی خواستم بدونم که مرجان چی می گه ، مرجان رو کنار زدم ، سانس جدید در شرف شروع بود ، به رخساره کمک کردم تا لباس هاش عوض کنه ، با هم رفتیم کنار استخر ، هنوز پای چشماش خیس بود شروع به صحبت کرد :
"از انتهای کوچه یک جوان بیست و سه ساله ، قدی بلند ، هیکل ورزشکاری که می شد حدس زد که کشتی کار است ، صورت کشیده ، موهای بلند و مشکی ، ابروی پیوندی ، بینی قلمی ، با یه دم موش که زیر لبهای کشیده اش خود نمایی می کرد با دو تا چشم قهوه ای روشن می رفت طرف یک ماشین دوو ، تا چشمش به رخساره افتاد در ماشین بست و اومد طرف رخساره ، تعارف کرد که برسونش اما رخساره مثل همیشه اون پس زد و به راهش ادامه داد ، رامین دوباره به هدفی که چند سال دنبالش بود نرسید ، در این سالها هیچ گاه نتوانست حسی را که در قلبش راجع به رخساره دارد به او بگوید ، تمام این هفت سال ، تمام مدتی که می توانست راجع دختر فکر کند ، همیشه چهره رخساره جلوی چشمش بود ، اما هیچ گاه نتوانسته بود حرف دلش را به زبان بیاورد ، نالان سوار ماشین شد و رفت .
رخساره همراه دوستانش قرار گذاشته بودند که آخر ماه با کاروانی که از محلشون به مشهد میرود همسفر شوند و به پابوس امام رضا (ع) بروند . فقط چند ساعتی به حرکت قطار مانده بود ، رخساره از خانواده اش خداحافظی کرد و با دوستانش به راه آهن رفتند ، نیمه های شب بود که قطار به مشهد رسید ، هنگام پیاده شدن از قطار رامین ، رخساره را دید ، چند ثانیه به هم خیره ماندند ، اما رخساره مثل همیشه راهش کشید و رفت ، خلاف همه که به محل سکونت برای استراحت رفته بودند ، رامین به حرم امام رفت ، با دیدن صحن امام بغض چند ساله اش ترکید ، مثل ابر بهار گریه می کرد و با امام خویش نجوا ، ساعتی بهمین منوال گذشت ، رامین مانند مردی که بار یک عمر زندگی از روی دوشش برداشته شده بود سبک و امیدوار به مسافر خانه رفت ، گویی ب کارش ایمان داشت و می دانست اما سفرش را بی پاسخ نمی گذارد .
روز آخر هنگامی که کاروان برای آخرین بار زیارت رفته بود ، رامین در حیاط حرم با امام مناجت و درد دل می کرد که دختری از جلوی چشمش گذشت ، رخساره بود که این بار تنها برای زیارت آمده بود ، رامین با چشمی که اشک در آن حلقه زده بود از او خواست تا به حرف هایش گوش کند ، می خواست مزد سفرش را بگیرد ، رخساره بی اراده و انگار ایستادنش در اختیارش نبوده باشد ایستاد و نا خواسته به حرف های رامین گوش می داد ، رامین از عشق چند ساله اش برای رخساره گفت ، از اینکه حسی که به رخساره دارد فقط از روی نیاز است و نه هوس ، او همزاد و نیمه گمشده اش را در وجود او پیدا کرده ، رامین ادامه داد : من از زمانی که خودم را شناختم دنبال تو بودم ، اما هیچ گاه نتوانستم حرفم را با تو بزنم ، گفت تنها دختر زندگی من هستی و کسی نخواهد توانست جای او را بگیرد ، رامین از چنان عشقی به رخساره سخن می گفت که رخساره حتی نمونه آن را نیز در داستان ها نخوانده بود ، رامین می گفت و رخساره گوش می کرد اما این بار با اشتیاق ، هر چند کم ، آخر رامین دوباره شماره را به رخساره داد و دست رخساره بی اراده شماره را از دستان رامین ربود . آن شب تا صبح را رامین نخوابید ، نمی خواست این پیروزی ، موفقیت و رسیدن به عشقش و این آینده نا پایدار زندگی را با خواب که زود گذر است عوض کند ، تا صبح به رخساره ، به ازدواج، به زندگی فکر می کرد ، اما هنگامی که در رویا ، رخساره را در بستر خود می دید ، نا خود آگاه هواسش را پرت چیزی می کرد که به خود بقبولاند که دوست داشتن او از سر هوس نبوده و زود گذر نخواهد بود .
چند روزی از ماجرا گذشت و رامین با آنچنان لذتی بیگانه با خود از آینده ای زیبا می سرود و با خوشحال مفرط به همه چیز امیدوار ، در همین احوال موبایل رامین زنگ خورد ، شماره ای نا آشنا ، رامین تا به حال این شماره را ندیده بود اما یک حس عجیب با رامین این گونه می گفت که رخساره پشت این خط انتظار صحبت با او را می کشد ، رامین موبایل را جواب داد ، براستی دل هیچ گاه دروغ نمی گوید ،. انتظار چند ساله رامین به پایان رسیده بود و او با کسی که سالیان دراز انتظارش را می کشید هم صحبت شده بود .
یک ماهی بهمین منوال گذشت ، رخساره کم کم توانسته بود باور کند که رامین همان مردی است که او هر شب در رویایش با اسب سفید می بیند که از دور می آید و او را سوار بر ترک خود می کند و تا رسیدن به ماه همسفرند ، رامین هم فهمیده بود که در انتخاب خود دچار اشتباه نشده و رخساره همان شاهزاده قصه هاست که این بار ظاهر شده است . رامین جریان را با خانواده اش در میان گذاشته بود ، از آنجایی که رامین مستقل بوده و از خانواده اش هیج گونه کمکی در زندگی نخواسته بود و خانواده نیز پسرشان را کامل می شناختند بدون هیچ مخالفتی از این موضوع استقبال کردند . رامین و رخساره هر روز و هر لحظه بیشتر به هم وابسته می شدند ، دیگر طاقت دوری هم را نداشتند ، رامین به رخساره قول داده بود که سال آینده هنگامی که رامین توانست هزینه یک زندگی را فراهم کند ، به خاستگاری او بیاید .
رخساره از این موضوع به خانواده اش هیچ چیز نگفته بود ، زیرا نمی خواست با این کار برای معشوقه اش مشکلی پیش بیاید . تقریبا یک سالی از موضوع می گذشت ، همه جیز به خوبی پیش می رفت رخساره و رامین تمام حرف های خود در مورد چگونگی ازدواج ، بعد از آن زده بودند. رامین و رخساره بهم قولی داده بودند که حتی اگر بنا بر اتفاق یکی از آن ها مرد دیگری تا پایان دننیا انتظارش را بکشد . عید قرار شد که رخساره با خانواده به جنوب برود و رامین تنها به شهر خودشان ، رخساره و رامین در روز خداحافظی هر دو درگیر حس غریبی شده بودند ، اما از بازی سرنوشت ، بی خبر با هم خدا حافظی کردند .
نیمی از ثلث اول بهار می گذشت ، رخساره به تهران آمده بود ، اما چیزی که رخساره را اذیت می کرد بی خبری از رامین بود ، تقریبا از روز سوم سفر رامین دیگر با رخساره تماس نداشت ، رخساره هم هر چه تلاش می کرد که با رامین تماس بگیرد نمی توانست ، زمانی که رخساره به تهران رسید چندین بار با منزل رامین تماس گرفت ، اما هر بار با یک جواب سر بالا روبرو می شد ، اما این جواب ها برایش قابل قبول نبود ، یعنی چه بر سر رامین آمده ، چه اتفاقی برای او افتاده که بی خبر رفته و کسی هم جواب من را درست نمی دهد . هر روز که از این ماجرا می گذشت رخساره به رامین بی تفاوت تر ، فکر اینکه رامین بخاطر هوس با او بوده و حال که به خواسته اش رسیده ، به او خیانت کرده و رفته لحظه ای رخساره را تنها نمی گذاشت ، در فکرش این خیال می گذشت که چرا رامین جوابش را نمی دهد ، اگه از رابطشون سیر شده ، اگه کس دیگه ای را پیدا کرده چرا من از بلا تکلیفی در نمیاره ، روز ها ی سختی انتظار رخساره جوان را می کشیدhttp://xangels.persianblog.com
http://WwW.basafa.sub.ir
http://groups.yahoo.com/group/ErrooorTM/join
Nazar Yadeton Nare
Bye Ta Hi

























































